الشيخ حسين المظاهري

433

جهاد با نفس (فارسى)

زمان ( ع ) توسل پيدا كنم اما لياقت نديدم كه خودم متوسل شوم ، خجالت مىكشيدم و به خدا عرضه داشتم خدايا ، يك نظرى ، لطفى كه آقا زمان به ما عنايت بكنند ، مىبينى وضع ما ناراحت كننده است ؛ فلج بودن اين زن و بىسرپرستى اين بچه‌ها ، من هم كه نمىتوانم اين بچه‌ها را سرپرستى كنم . مىگويد : چيزى نگفتم فقط با خدا حرف زدم ، توسل به امام زمانم همين بود . نصف شب يك وقت ديدم چراغها روشن شد و سروصدا بلند شد . گفتم چه خبر است ؟ آمدم پايين ، يك دختر كوچك داشتم جلو آمد و گفت : بابا ، مامانم خوب شد . جلو رفتم ديدم كه سالم است ؛ علاوه بر اين كه سالم است ، پيرى زودرس او هم برگشته و جوان شده ، به علاوه چشمهايش هم خوب و سالم شد . بعداً خود زن قضيه را چنين تعريف كرد و گفت : تنها در اطاق خوابيده بودم ، يك دفعه اطاق روشن شد ، نور مقدس حضرت بقيه‌الله ( عج ) رو به من كرد و فرمود : برخيز به شرطى كه ديگر جزع و فزع نكنى . بلند شدم ، آقا از اطاق بيرون آمدند به همراه آقا آمدم ، تا در خانه تشريف بردند . يك وقت متوجه شدم كه من سالم هستم . زنى كه فلج بود به تمام معنى سالم شد ؛ چشمها برگشت ، جوانى او هم برگشت . وقتى ما چنين آقايى را داشته باشيم حيف است كه به آقا امام زمان ( ع ) بىتوجه باشيم و اتفاقاً همه ما هم بىتوجه هستيم .